سفارش تبلیغ
صبا

حاجی بازاری


نویسنده : حاجی بازاری
نصیحت دوستانه

6:23 PM     نفر اول :
س...د
: ?سلام علیکم جناب حاج آقای .....ره?
6:24 PM ?چه عجب دوباره به فضای اینترنت مشرف مفرمودید?
  ?شما هنوز زنده تشریف دارید?
  ?؟؟؟؟?
6:27 PM ?افتخار بدید در خدمت باشیم برادر اسلامی?
  ?شنیده ام که خدا را شکر باز بازاری بهم زدی نوچه هایی دور خودت جمع می کنی چه خبر شده?
  ?باز کجا را می خواهی آباد کنی?
6:28 PM ?یکم مواظب خودت باش?
  ?دوستانه بهت گفتم آقا .....
  ?خیلی پروندت رو کثیف کردی?
  ?مواظب باش به عنوان یه دوست بهت نصیحت می کنم?
  ?یا علی
.........
نفر دوم :
12:48 PM ذب....ز: ?سلام آقای کلاه بردار?
  ?چه عجب?
  ?بازم معرفت دادشت?
12:50 PM me: ?علیک سلام?
  ?حال شما خوبه؟?
 ب....ز: ?ممنون از احوالپرسی هاتون?
  ?شما خوبید?
 me: ?الحمد لله?
........................
نفر سوم :
خودمون بادت کردیم، خودمون هم  پنچرت می کنیم
........
نفر چهارم  و نفر پنجم و ...
یقینا این کلام ها بخاطر واکنش های خود منه!
دیگران بی تقصیرند و السلام
12:53 PM



نوشته شده در یکشنبه 87/9/10 ساعت ساعت 9:2 عصر
نویسنده : حاجی بازاری
به سوی خدا

قطاری که به مقصد
خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن
قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا
سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است .
مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه
افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد
شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

+-+-+-+-+-+- +-+-+-+-+ - خدا چراغی به او داد
خداهستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما را خواهم داد
سهمتان را ازهستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است وهرکه آمد چیزی خواست

یکی پری میخواست برای پروازودیگری پایی برای دویدن و
آن یکی جثه ای بزرگ خواست برای عرض اندام و جبران حقارت و آن یکی چشمانی تیزبین
وآن یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را طلب میکرد وهرکس به فرا خورخود چیزی از
آن خالق یکتا درخواست میکردند . در این میان کرمی کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا
گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیزونه جثه ای بزرگ نه
پری و نه پایی نه آسمانی ونه دریائی

تنها ذره ای ازوجود خودت را به من بده و خدا کمی
نوربه او داد. ونام او کرم شب تاب شد. خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ
است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد. و خطاب به کرم شب تاب فرمود تو حالا همان خورشیدی که
گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم
کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست




نوشته شده در جمعه 87/8/24 ساعت ساعت 4:31 عصر
لیست کل یادداشت های این وبلاگ

نصیحت دوستانه
به سوی خدا
[عناوین آرشیوشده]